دیگر نمی خواهم که بنویسم
شاید دلم میخواهد از این شهر پر آشوب، با مردمان پست ِ گاهی خوب بگریزم
شاید نوایی از گذرگاهی الهی امر کردستم
شاید که من آن منجی موعودتان هستم
اما نه، من با او کجا در یک تراویم!
دیوانه هستم نه؟
خود گفته ی خود را به بطلان میکنم تصدیق
همچون حکیمی کز مریضانش دوا خواهد
یا پادشاهی کز ندیمانش برد فرمان
آشفته حال و سخت حیرانم
دیوانه و مهجور و غمگین دل ، آواره و رسوا و ویرانم
شاید خدایی از بلندی های افلاکم
شاید که موری خرد ، پنهان ِ در یک ذره ی خاکم
شاید که چون مستان٬ آلوده دامانم
یا چون کشیشان ، راهبان،شیخان، آلوده ای پاکم
شاید گلی خشکیده ام در باغ تنهایی
یا عاشقی دیوانه و شیدا خوشحالم از این ننگ رسوایی
شاید کنیزی در سرای کوچک مردی توانمندم
یا دخت شاهی ، لولویی، یا خوشه ای تاکم
من چیستم یا کیستم خود هم نمی دانم!
هرچه که باشم لقمه نانی از برای خوردن و آبی که می نوشم مرا کافیست...
من مطمئنم که این شهر پر آشوب را با اشک هایم غرق خواهم کرد؛
بعد از سر دلسوزی و دیوانگی شاید ، از آب برگیرم
دیوانه دیوانه است ، می دانی؟
دیوانگی حسی میان عشق و آزادی است
حسی میان بودن و مردن، خاموشی و فریاد، حسی شبیه حالت فرهاد
عصیانگری بی تاب و پر شور است
افسونگری بی شرم و مغرور است
دیوانگی حالی عجب دارد،
دیوانه باشی خــــوب می فهمی
سه شنبه ۲۷/۹/۹۷…۰۲:۰۲
خواب شیرین...
ما را در سایت خواب شیرین دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 109