عشق و عقل دو واژه ی عمیق ، دو حس پر تپش ، دو روح سرکش. دو دوست یا دشمن همیشگی.دو اتفاق شگرف در سرشت آدمی . و اتحادشان تلاقی دو کوه ، دو دریا دو رود پر خروش ..دو قلب پر امید.
چه با شکوه است کلام گفتنشان باهم:
عقل : تو کیستی ؟خانه ات کجاست ؟ از کجا می آیی؟
عشق: من منم ، نامم عشق است و کنیه ام محبت از سرزمین دلبران می آیم و به کوی دلدادگان ره سپارم.
خانه ام دل آدمی ست و ره توشه ام ایمان. تو کیستی و چیستی؟؟
عقل: منم عقل و اندیشه ی آدمی. روانش و افکار پویای او . به هرجا که نام بلندم برند جماعت شود زود جویای او...
مکانم درون سرش مغز اوست. به هرجا رود بنده فرماندهم . چه نوشد چه بوشد چه گوید ، تمامش منم ... به هر کار او همچو یک رهبرم.
تو را کار و رفتار با او چه راست؟
عشق: من اما به مانند تو نیستم به اجبار هرگز نبندم نظر . هر آنکس به دامان من اوفتد نباشد ز دام بلا بی خطر
همه شهرت قیس(مجنون) ز نام من است. من آنم که داده به لیلی نشاط
هرآنکس ندارد زمن نغمه ای به خون جگر عمرش آغشته باد
عقل: الا عشق گویا به خون تشنه ای ! تورا سخت باید ملامت کنند . نه اینکه به هرجمع آشفته ای به شادی و نیکی سلام ات کنند.
هر آنکس گرفتار دردت شود نباشد ز آرام او را نشان برو دور شو از دل آدمی برو اینک و هرگز اینجا نمان.
عشق: تو خود عامل فتنه ای عقل جان! همیشه مرا دور گردانده ای اگر تو نباشی همه عاشقند ، تو چشمانشان کور گردانده ای...
اگر من بباید ملامت شوم ، تو باید ز سر رانده گردی عزیز!
نه من عامل مرگ مهرم بدان ، تویی کز سخن می کنی تیغ تیز...
بر آشفت عقل از سخن های او .کمی رنج بردش ولی رام شد
همه حق به عشق طلایی بداد.
ز جادوی او عقل هم رام شد .
بزد نعره : میخواهم عاشق شوم. به دشت گلان(گل ها) جدایی روم به دامانشان «عشق» پاشم به شوق ، چو گلبرگ سرخ شقایق شوم.
همی خنده زد عشق : دیدی رفیق تو هم بنده ی نام من گشته ای ؛ از این پس تو هم در زمان و زمین ، مثال گل لاله سرگشته ای
بگفتش: رفیقا ، به من گوش کن ازاین پس تو را بی سخن بنده ام ، و از گفته ی پوچ و رای بدم ، به جان خودت سخت شرمنده ام ....
۱۲.۲.۹۷
خواب شیرین...
ما را در سایت خواب شیرین دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 109 تاريخ: شنبه 17 اسفند 1398 ساعت: 3:34