زمین مغشوش، دریا خشک، دست آسمان خالی
هوا برفی،زبان ها گنگ، هر گنجینه پوشالی
درون سردی دی ماه ، روزی ز آن کهن ایام
مردی با سپاهی پشت در پشت و نگاهی گرم، سوی قلب دشمن تاخت
به ناگه سیل دشمن در سپاهش ریخت، همه فواره ها غرقاب خون گشتند
میادین شرمسار از ننگ این طغیان به خود نامی دگر دادند
امیری کز سر تختش به زیر افتاد، خداوندی که چوب بندگانش در دهانش خورد ، غروری کاندر اقیانوس غم پژمرد
هراسان مرد طوفانی به دنبال پناهی کوچه ها را سر به سر می جست!
شباهنگام کز بوفی صدایی بر نمیخواهد ؛ هراسان مرد قصه نغمه ی شعر جنون می کرد
به دل اندوه بر دیده از این نا مردمی ها سیل خون می کرد
نمی دانست این عالم چگونه می تواند سرد باشد از برای او، که در دل های مردم این چنین امواج آتش می زند شعله
نمیدانست این دنیا چگونه می زند او را به سینه دستش از بی رحمی و عصیان
چگونه داشت می این زندگی را پاس، زین سپس بعد از رفیقانش همان خوبان
چگونه راه سهلش گشته است دشوار و در های امیدش گشته اند دیوار؟
پیاده مرد سرما دیده ی رنجور ، به هر کوی و به هر برزن کند این شعر را تکرار:
«جوانمرد من ای ترسای پیر پیرهن چرکین، هوا بس ناجوانمردانه سرد است آی، سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای..!
سلامم را نمی خواهند پاسخ گفت سرها در گریبان است، زمین دلمرده سقف آسمان کوتاه، غبار آلوده مهر و ماه، زمستان است...»
خواب شیرین...
ما را در سایت خواب شیرین دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 92