چشمانش، سیاهی چشمانش، چونان دوماهی که در عمق تنگی بلور پیوسته در تلاطم و طغیان اند...
چونان ستارگان دنباله داری که هر شب از فراز چشم هایم میگذرند و مرا می کشانند تا نا کجا
دستانش ، نرمی سر انگشتانش چونان اند که انگار الهه ای بوده در قدیم و کارش فقط و فقط نی نواختن و گویی هرگز دست بر هیچ چیز پست و زبون دنیوی نبرده باشد،
لب هایش ، آه لب هایش، دو شکوفه ی گیلاس یا شاید یاقوت سرخ ؛ نمیدانم، فقط زیبایند همین کافی است ، انگار خدا به میل خودش آنها را نقاشی کرده باشد همانقدر ظریف که یک جام می همانقدر لطیف که یک برگ گل همانقدر سرخ که یک قطره خون
دریای موهایش دریا ترین دریای خدا، با موج های یک نواخت و آرام ، بالا و پایین کم عمق و زیبا ، دریایی دور و دراز ، پهن و فراخ
آه ، چه می شد اگر قایق دستانم در بی کرانه ی دریای مو هایش شناور می بود؟
زیبا نبود؟ بود
اما به راستی او کیست،
شیرین ترین رویای این زندگی کابوسی؟! خواب شیرین...
ما را در سایت خواب شیرین دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 92 تاريخ: دوشنبه 6 اسفند 1397 ساعت: 0:22