من خدا را دیدم
شبی از همین شب های دراز
با لباسی کهنه
کفش هایی پاره
و کلاهی سوراخ
دست هایش خالی
شانه هایش خسته
موج موج نگهش پر ز تمنا و نیاز
نیمه شب مست و خراب پی ساقی میگشت
پی یک دسته اقاقی میگشت
من خدارا به سرایم آوردم
دست هایش را در حوض شستم
پاهایش را با روغن گل چرب نمودم و سرش را شانه
جامه ای نو به تنش پوشاندم
کفش هایش را تعویض نمودم با عشق
و کلاهش را پیوند زدم
و به آن چهره ی پیر و خشنش با عشق لبخند زدم
ناگهان حوض دو چشمش پر شد
و صدایش خش دار
با گلویی پر بغض به سرم داد کشید :
دست از من بردار
دور شو ساکت شو حرف نزن
از کنارم گمشو
من دلم سرد نشد زین کلام خشنش قلب پر از درد نشد ورق عاطفه ام زرد نشد
اشک هایش را با چارقدم برچیدم
و به آن چهره غم آلودش اندکی خندیدم
خنده ام را پس زد
گفت میخواهم تنها باشم
گفتمش تنهایی تا همیشه بودی و همیشه هستی
گفت آری بودم تک و تنها و غریب ناگهان عشق مرا داد فریب
گفتمش عشق چرا تو که بالا بودی صاحب عالم اعلا بودی
نه چنین خوار و خفیف نه چنین پست و ذلیل
گفت آری بودم تا زمانی که نبودش او را او بسان لیلی همچو شیرین ماند من کجا ساخت توانم اورا گوییا از چپر عاطفه افتاده برون
حلقه ی زلف سیاهش به سیاهیه شب است
صورتش گرد چو ماه است و لبانش لعل است
چشم هایش آبیست همچو دیواره ی افلاک به خاک
دست هایش نازک
گونه هایش گلگون
سینه اش همچون مهر در پس جامه درخشش داد
هر دو پایش انگار ساقه ی نرگس و گل های بهارند
ولی قلب سنگی دارد
هرچه گفتم اورا خاک نشو خالق باش به نیاز سخنم گوش نکرد
فکر این دنیا را لحظه ای نیز فراموش نکرد...
دل من سوخت ولی دم نزدم
آب بر آتش این سینه ی پر غم نزدم
لیکن او را زادم و به دست دو کس پاک فرستادم و رفت
پس از او تاب نیاوردم در عرش خودم
و چنین خوار که بینی گشتم
گفتمش بار خدایا اینکه میگویی کیست گفت خود نیز نمیدانم نیک
چارقد انداختم گیسوانم چون رود سیاهی جاری شد
چشم در چشم پر از تاب و تبش و دوختم و خنده زدم
گفت این بود همان
چشم هایش آبی
گیسوانش مشکین
و لبانش لعلین
تو همانی که مرا عاشق کرد ؟؟
گفتمش من هستم من همانم که سپردیش به دستان زمین
گفت آری خودتی
دست هایش وا شد چشم هایش سنگین سینه اش پر گشت از بوی تنم
و دوباره گفت من تو را بی شک و تردید تورا این چنین سخت عاشق بودم...
۱۷:۷ # ۱۱فرودین۹۶
ما را در سایت خواب شیرین دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 99